چند تصویر مدام در ذهنم وول می خورند, خودم در حالی که سر کار می روم .(خوش بینانه )رضایت کامل شغلی دارم .عصرها دنبال سهند می روم و قسمت مهم هروز زود بلند می شوم و زود ار در بیرون می روم.
تصویر دوم من و سهند و یک بچه دیگر در کالسکه در پارک.گاهی وقتها از کارهای روزمره دلم گرفته , کاهی به شدت عصبانیم و گاهی خوشحال که چقدر وقت آزاد دارم که کتا بخوانم, ورزش کنم و وقت بگذرانم.
و به شدت فکر می کنم که سخت است که ۲ , ۳ سال دیگر به من کار بدهند .
نمی توانم تصمیم بگیرم که در کدام دو تصویر خوشحال تر و راضی تر هستم.
فکر بدون خواهر و برادر بودن برایم دردناک است نمی دانم برای پسرک همین جور خواهد بود و یا اصرارهای گاه و بیگاهش زود گذر است.و اینکه گاهی اوقات تنها بودن باعث جسارت و آزادی بیشتر می شود.
کاش می توانست یک تصمیم خوب بگیرم.
سلام به بیننده های عزیز
من یک آتشنشانی هستم .آتشنشانا باید از شلنگشون خوب استفاده کنند.باشلنگ و کسپول آتیشو خاموش کنند و چراغ ماشینشونو روشن کنند.مچکرم!!
*سخنرانی های سهند سه ساله
پی نوشت :عاشق استفاده کردنشم!
خبری کوتاه در اخبار جوانه ها:" جهت مراقبت اخلاقی و امنیتی بیشتر از دانش آموزان مدارس دخترانه مجهز به دوربین مدار بسته می شوند."
مدرسه صمیمی و شادمان را در ذهن میآورم چشمهایی که هر لحظه مواظب باشند.دیگر آن روی میز ضرب گرفتنها یواشکی بند انداختن ها خبری نخواهد بود .
از روز اولی که اینجا خیلی جسته و گریخته نوشتم می خواستم از خودسانسوری خودم را نجات دهم. خودم باشم و هر چیزی که دلم می خواهد بنویسم ولی بسیار و بسیار نوشتم و ثبت نکردم.باز هم تمرین می کنم حتما راهی هست.همه اینها شاید به خاطر تمرین سانسور کردن باشد در مدرسه در دانشگاه در میهمانی ها و در جامعه.
دخترکان امروز باید مواظب خندیدن بازی کردن و نوجوانی کردنشان هم باشند حتی مراقب در گوشی صحبت کردن با همکلاسیها .بیچاره آنها. آنها چقدر باید تمرین کنند تا از شر سایه سنگین سانسور نجات پیدا کنند.
پی نوشت
http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100905864643
خوبه که فعلا نصب دوربین در "سرویسهای بهداشتی "ممنوعه وگرنه دخترها باید صداهای هم که اونجا ازشون در می آمد را باید سانسور می کردند.
حسینیه ارشاد همان فضای دوست داشتنی قبلی را دارد همان میز و صندلیهای چوبی و همان آدمهای خودمانی.کتابدارها ولی دیگر مثل هم لباس می پوشند و جای خانم عینکی مهربان با صورت جدی خالی است .هردفعه به امید پیدا کردنش بین چهره های جدید سرک می کشم.
چه کیفی دارد گشتن در برگه دانها و تند تند عنوان نوشتن .خوشحالم از این همه کتابی که می توانم بخوانم.پسرک اینجا هم خوشحال بین قفسه های کوچولو دنبال دزدان دریایی است و به خاله مهتاب کتابدار می گوید :"آخه دزدهای مهربونی اند.دزد که نیستند دزد دریایی اند!"
من اگه پو* بودم به جای پسر چه جوری می شد؟!!!!!!!!!
سهند -سه سالگی
*Poohخرس کوچولوی کارتونی
پشت جلد نوشته بود "براتیگان در بهترین براتیگان بازیش".تمام که شد حس لذت از جادوی قلم براتیگان و حس وحشت از تجربه فرو رفتن در رویا با هم آمیخته بودند.فکر نمی کردم کس دیگری هم به جز خودم وسط امتحان ممکن است در رویایی بی سر و ته غرق شود.۴ گرفتن از مدار منطقی فقط برای اینکه بعد از سوال ۱غرق در رویا شدی دست کمی از رد شدن در آزمون ورودی اداره پلیس ندارد.گرچه با گشت و گذار در بابل حتما بیشتربه آدم خوش می گذرد تا درکه. حالا نمی دانم براتیگان بازی همان شرمن بازی خودمان است یا سحر قلم براتیگان .
انگار دیروز زلزله آمده یک زلزله بزرگ و من روی خرابه های آن ایستاده ام .عجیب اما آرامم.نمی دانم به خاطر تغییرات درونی است که بعد از یک سال رکود ایجاد شده یا به خاطر نبودن آدمها یی که دوستشان دارم و یا به خاطر نزدیک شدن سی سالگی است .زلزله ای آمده و من از نو متولد شده ام این بار با کودکی سه ساله و همسری که یک سال است که تلاش می کنم دوباره بشناسمش و هزاران خاطره.
زندگی پیش رو بوی نویی می دهد مثل یک ملحفه نو و یا یک دفتر نو و این بو همیشه می چسبد حتی بعد از زلزله.
7 ساله بودم و تازه از شهر کوچکی در کویر به تهران آمده بودیم تا کلاس دوم را در تهران شروع کنم.بزرگی مدرسه سهیل در مقایسه با مدرسه چند کلاسه پارسال من را دچار حیرت کرده بود و چسبیده بودم به دختر فامیلمان که او را دیدم.لیست بچه های کلاس را خواند و اصرار داشت که من فرشته بوربورم که آن روز مدرسه نیامده بودم.از همان مغنه هایی داشت که من دوست داشتم و نتوانسته بودیم با مادرم پیدا کنیم از همانها که لبه بالاییشان ابر دوزی بود.
به خاطر همسایه بودن و چیزهای دیگر نزدیک و نزدیکتر شدیم که ..... .
اینقدر خاطره های مشترک و شیرین کودکی و نوجوانی داریم که هر وقت حرفهایمان تمام می شود با یادآوری هر کدام ساعتها می خندیدیم.
در همان سالهای دوم و سوم دبستان انشاهایی می نوشتم پر سوز و گداز.الان که می خوانمشان در حیرتم که این جمله ها ازخودم بودند یا از تلویزیون و کیهان بچه های آن زمان ."برای آنکه آ.م.ر.ی.ک.ای جنایتکار اسلحه های خود را بفروشد هر روز از تعداد دوستهایم کم می شود بدون آنکه خود بخواهم."
خوشحالم که آن روزها یک مو از سر دوستانم کم نشد گرچه که بچه ها و مادرها و پدرهایی از بین رفتند.
چند سالی است که روز به روز از تعداد دوستانم کم می شود بدون آنکه خودم بخواهم.انگار جهان سومی که باشی این سرنوشتت است هرروز یک جور بدون آنکه خودت بخواهی .دوستیی که از دوم دبستان تا امروز قد کشیده بود فردا نصفه و نیمه می شود با کمی اشک و بوسه و در فضای سرد و لعنتی فرودگاه.می ماند چند تا عکس و خاطرات تلخ و شیرین و این بار یک آقای میکروبی هم برای کودکم.
خدا حافظ دوست من !
پلنگ یه جور ببره!
سوپر من یه جور اسپایدر منه!
شمشیر یه جور چاقوه!
کارتون یه جور فیلمه!
اولین بار است که بعد از شروع کردن کاری در زندگیم صبحها که از خواب بیدار می شوم به زور سر کار می روم .خوشحالم که از کارم لذت می برم ولی عصبی تر و خسته تر از چیزی هستم که پیش بینی می کردم.نمی دونم ادامه افسردگی بعد از زایمان است یا چیز جدیدی است؟احساس می کنم دور بری های خستگیم را نمی بینند.فکر می کنم چرا من باید شبها پسرک را عوض کنم ؟چرا من بایدهمیشه عجله داشته باشم؟چرا گلناز و سحر نیستند که باهاشون درد دل کنم؟حالا که مهروش هست و اینقدر در درونم با او احساس نزدیکی می کنم چرا در ظاهر اینطوری راحت نیستم؟این پرشین بلاگ لعنتی چرا باز نمی شود.
این دومین سالی است که اما بعد از دوسال ذوق نوروز را دارم .ذوق خریدن لباس عید ذوق هفت سین ذوق ماهی و بنفشه.